گاهي ميشود...
گاهي ميشود كه احساس كني كلمههايي كنج دلت ميل جمله شدن دارند. كلمههايي كه هي دست به دامن بيحوصلگيهايت ميشوند. انگار با گذر ثانيهها قراري دارند كه به خاطر اهميتاش حاضرند به التماس بيفتند. اما مشكل اينجاست كه خواستهشان آنقدر مرموز است كه اگر بخواهي هم نميتواني كاري برايشان انجام دهي. انگار قادر نيستي خواستهشان را درك كني. مثل كودكي كه بردهاي برايش لباس بخري و آن وقت هر لباس را كه نشانش ميدهي، با بالا بردن شانههايش ميفهماند كه تمايلي به پوشيدنش ندارد. و آن وقت هم كه بخواهي لباسي را كه دوست دارد توصيف كند، نميتواند. و آن وقت هم كه تمام لباس هاي مغازه را نشانش ميدهي، باز هم هيچ كدام از لباسها به قوارهي سليقهي بلندش قد نميدهد. آن وقت است كه پيميبري چه ناتواني... و چه بيخبر...
شبهايي را به خاطر دارم كه خوابهايش انگار تمام طول روز منتظر بودهاند كه در رختخوابت دراز بكشي و آن وقت مانند يساويل هايي كه براي بردنت از پادشاه، هزار سكهي طلا پاداش گرفتهباشند، سراغت ميآمدند. نه اينكه آدم از چماقهاي نقرهايشان بترسد. نه اينكه آدم احساس كند به ميل خودش نيست كه دارد وارد دنياي ديگري ميشود. نه اينكه آدم هي افكار روزانهاش آزارش دهد كه نتواند خودش را تمام و كمال در اختيارشان بگذارد. نه اينكه دغدغههايت قبل از تو رفته باشند و پروانههاي سفيد و رنگي سرزمين رؤياهايت را پرواز داده باشند.
روزهايي را به خاطر دارم كه وقتي به سراغت ميآمدند هيچ نميپرسيدند كه براي سپري شدندشان چه برنامههايي را تدارك ديده اي. و قرار است چه تحولي با آمدنشان شكل بگيرد. انگار آن روزها هيچ چشمداشتي با آمدنشان همراه نبود. انگار بار حسرت و ندامت بر شانههايشان سوار نبود كه بخواهند قسمتي از آن را روي دوشت خالي كنند.
نميدانم كه تنها من شب ها و روزهاي آنچناني ام گم شده اند يا اينكه ...

سخنت پرتوی از شهر كتاب