اين شعر كه ترجمه‌اش كردم، احساس مي‌كنم كه از زبان خودم سروده شده. با خواندنش سخت یاد مادرم می افتم. یاد آن روز برفی...

چله‌ي زمستان سال 1942 بود. آسمان، انگار شتري بود كه از دهانش كف مي‌باريد. مادرجان ام كه جاي خالي برادرم را پر مي‌كرد، مادرجان ام كه زندگاني را با شترچراني مي‌گذراند، مادرجان ام كه پنجاه سالش را پشت سر گذاشته بود، به هنگام عصر، راه بيرون را در پيش گرفت. در اين ناوقت، عزم كجا را كرده بود؟!
از كنار چاه، رو به شمال، به راه افتاد. شيب تپه‌اي را كه با بارش برف سفيدپوش شده بود، پشت سر گذاشت و از ميان دو تپه به راه خود ادامه داد. اگر چه از شيب تپه‌ي سفيد‌پوش عبور كرده بود، اما رد قدمهاي او بر روي آن تپه، نمانده بود. آخر چگونه رد پاي او مي‌مانْد، در حالي كه روي يك متر و نيم برف، راه مي‌رفت.
مادرجان! دلم برايت مي‌سوزد مادرجان! دل گلناز برايت مي‌سوزد.
مي‌سوزد..... مي‌سوزد........
مادرجان! در طول اين پنجاه سال زندگي، تا حالا شده كه كمر راست كرده قدم برداشته باشی؟! سرت كه هميشه رو به زمين بود، اصلا تاكنون به آسمان نگاه كرده بودي؟!
آه مادرجان! مگر به هنگام آفرينش، براي مرگ بود که آفريده شدي؟!
مگر مي‌شود كه مادر براي مرگ آفريده شده باشد! اصلا ماهيت "مادر" چيست؟!
تا آنجا كه يادم هست، آن روزها مي‌پنداشتم كه "مادر"، ابدي آفريده شده است. هيچ وقت به ذهنم خطور نمي‌كرد كه روزي بي‌مادر شوم. اگر خطور هم مي‌كرد، به تصورم نمي‌گنجيد كه اينچنين گردد. مي‌پنداشتم كه مادرم قرار است براي هميشه زندگي كند. و از اين بابت خيالم هميشه آسوده بود. هيچ وقت تصور نمي‌كردم كه بعد از در گذشت مادر، اين من باشم كه به زندگی ادامه دهم.
مي‌پنداشتم كه به هنگام لحظه‌هاي واپسين كه مرگ به سراغم مي‌آيد، مادرم خواهد بود، كسي كه كنارم مي‌نشيند. و به هنگام مرگم، مادرم خواهد بود، كسي كه مرا به بغل خود بلند مي‌كند. و آن هنگام كه بر بالاي سرير حمل مي‌شوم، مادرم خواهد بود كسي كه نوحه‌ام را به گوش ديگران می رساند.
مادر، اين حرفهايم را كه مي‌شنيد، مي‌گفت: "فرزندم! اين حرفها را نزن، هر كسي را سرنوشت خودش سزاوار است".
و امروز روزي است كه قبله‌گاهم را اهالي دهكده ام، به دوش گرفته، با خود مي‌برند. پدرم را هم ده سال قبل، همان تابوت، به همان سو، حمل كرده، اما بين "مرگ" هم تفاوت بسيار است.
پدرم؛ كه او را هنگامي كه در پهناي دشت مشغول چراي گوسفندان بود، "پايتي" غارتگر غافلگير كرده بود. و جنازه اش را يك ماه بعد، داخل يك گوني، درون چاهي پيدا كرده بودند. و آنگونه گلناز هشت ساله، از پدر تنومندش محروم گشته بود.
پدرم اما قبل از اينكه به حيله‌ي پايتي گرفتار آيد، به ازاي هر تار از سيبيلش غارتگري را از پاي در آورده بود.
پدرم كه افتخارش به اين بود كه "اگر چه جان شيرين‌ام را از رشته‌ي آرمانهايم بريدند، اما بابت انتقام، آرماني به دل ندارم".
و امروز روزي است كه اهالي دهكده ام، دارند به كنار پدرم، مادرم را هم مي‌برند.
حتي نتوانستم با او خداحافظي كنم. همان هنگام، براي سركشي شترها رفته بودم. از هنگامي كه برادرم مسئوليتش را به ما سپرده و از ميانمان رفته بود، سرپرستي شصت و پنج شتر كه تعداد بچه‌هايشان به پنجاه مي‌رسيد، به عهده‌ي من و مادرم افتاده بود. در واقع، به جاي "پسر"، مادر چوپان شده بود و به جاي "برادر"، خواهر.
از اين تپه به آن تپه، از اين سربالايي به آن سربالايي پاها و عصايم را به دنبال خود كشيده، مانند سنگ يخ زده اي، خسته و كوفته به در خانه‌مان رسيده بودم و قصد داشتم كنار مادرم به حرارت اجاق، دستهايم را گرم كنم و چايي بخورم. اما دستهاي مادرم بیشتر از دستهاي من سرد شده بود.
براي بار آخر هم كه شده، مادر و دختر دستهاي هم را نوازش كنان، وداع گويند اي خورشيد! اي خورشيد! تو به آن هنگام كه مادرم را زندگاني بود، برگرد. براي يك لحظه هم كه شده برگرد. در روزگاران گذشته، ديوانه‌ي نمازگزاري، هنگامي كه نماز عصرش قضا شده بود، التماست كرده بود كه برگردي. براي ترحم به آن ديوانه، برگشته بودي تا نمازش قضا نشود.
اي كه به آن ديوانه رحم كردي، نمي‌خواهي به حال دختر چوپان رحم كني؟! به خاطر تأخير اداي يك وعده نماز، آنگونه برگشته بودي. چرا نمي‌خواهي به خاطر "مادر" به خاطر دنيايي فراگير از عاطفه برگردي؟!
خیلی التماس كردم؛ اما خورشيد برنگشت. و مادر بدون خداحافظي با دخترش رفت. با دختري كه با جان و دلش پرورده بود.
واي مادرجان! مرا هم با خود ببر. واي مادرجان!
به دنبالش دويدم. اما نگذاشتند دويدنم به طول انجامد. از هر طرف بازويي چنگ زد. ناله كنان به روي برفها غلطيدم. و ديگر چيزي نفهميدم. تنها تا همان لحظه را به ياد دارم.
يك لحظه كه به خود آمدم، ديدم كه در خانه‌مان خوابيده ام. شنيدم كه كسي نوازش كنان مي‌گفت: "فرزندم! قوي باش فرزندم، گلنازم! قوي باش".
او كه بالينم به آغوشش بود. او كه با گوشه‌ي روسري‌اش اشكهايم را پاك كرد. او كه مادر كسي بود كه "عزيزم"* صدايش مي‌كردم. "چشمهايت را باز كن كه فداي چشمهايت گردم" اين جمله را گفت و با دستان مهربانش پيشاني ام را نوازش كرد. دستهايي كه "عزيز" ام را نوازش كرده و به كمال رسانده بودند.
اي روز برفي! كه ميان من و مادرجان ام جدايي انداختي. از آن روز تا حالا هيچ وقت به چشم ام خوش نمي‌نشيني. از آن هنگام هشت سال گذشته اما هنوز هم برف را كه مي‌بينم بدنم به لرزه در مي‌آيد. هنوز هم برف را که می بینم دلم مي‌گيرد. هنوز هم برف را که می بینم دنيايم تار مي‌شود. ايچنين سوت و كور نباش برف! جواب بده! به گلناز جواب بده. اينچنين سوت و كور نباش كه دارم از تو سؤال مي‌كنم.
شايد هم اينطوري از مادرم انتقام گرفتي. هنگامي كه مي‌باريدي، "قوممول" ها نفرينت مي‌كردند. هنگامي كه مي‌باريدي مادرم هم نفرينت مي‌كرد. هنگامي كه مي‌باريدي، گوسفندهايمان از سرما یخ می زدند. هنگامي كه مي‌باريدي، بزهایمان از سرما یخ می زدند و آن هنگام مادرم مي‌گفت "هر چه هم كه ببارد، برف نباشد". نكند كه از حرفهاي مادرم كينه به دل گرفتي و در صدد انتقام برآمدي! نكند كه رنگت اگر سفيد هم كه باشد، دلت مانند ذغال سیاه است!
كسي كه دلش سوخته از خدايش هم به تنگ مي‌آيد. آه برف! آه برف سفيد! تو چه گناهي داري.

اثر زنده یاد: کریم قربان نفس

پی نوشت:
می توانید متن این شعر را - که فکر نمی کنم قبلا به رسم الخط عربی تحریر یافته باشه- اینجا بخوانید.
* شاعر در شعر دیگری داستان مفصل عزیز و گلناز را به تصویر می کشد. «پانزده سال "عزیز" صدایت کرده بودم؛ اما به سال شانزدهم گفتم: "عزیزم"........».