كاش ميآمدي...
كاش ميآمدي
تا انجماد لبهايم ترك بردارد
و غنچهي لبخند شكوفا شود
تا انجماد لبهايم ترك بردارد
و غنچهي لبخند شكوفا شود
براي آمدنت
تمام دستهايم را نذر دعا كردم
تمام اشكهايم را باريدم
و قلبم...
كه ديگر رمقهاي آخرش را
در بستري از خون
پهلو به پهلو ميشود
هيچ ميداني اين روزها
قطرههاي پاك باران هم
در مسيرشان به رودخانه
به بن بستِ ابهام ميرسند
و از حرارت تب تبْخير ميشوند
هيچ ميداني ستارههاي نابالغ
هر شب به وسعت يك كهكشان
پير ميشوند
كاش ميآمدي
تا وخامت لحظهها را به سامان برساني
پلكهاي وامانده بر افقِ انتظار را
بر هم بگذاري
و دست خاليِ درد را
در دست مرهم بگذاري
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:4 توسط تميم
|
سخنت پرتوی از شهر كتاب