براي خواهر ناديده ام كه وقتي همه خواب بودند، گيلاس حضورش را سر كشيد
بعضي آدمها، بعضي وقتها، بعضي حرفها و خيلي بعضي هاي ديگر، صفحه‌اي در ضمير ناخودآگاهت باز مي‌كنند. شايد صفحه‌اي همرنگ خاطره؛ كه دوباره باز هم به صورت ناخودآگاه هر از گاهي مرور مي‌شوند. آن صفحه ها را كه مرور مي‌كني، گاهي وقتها پيش مي‌آيد كه با خودت فكر كني مي‌توانستي صفحه‌ي روشن‌تري براي استنساخ آنگونه موارد باشي كه نبودي. امروز با پيشينه‌ي خودم فاصله گرفته ام انگار، مني كه كمتر به خودم اجازه داده بودم، دلتنگي‌هايم را براي نوشته‌هاي كسي، - به اين وضوح- ابراز كنم. نمي‌دانم چه افسوني در حرفهايت دميده بودي كه فراموش نمي‌شوند هيچ وقت. نه تنها فراموش نمي‌شوند، بلكه صحنه‌هايي را كه قطعه به قطعه روزي از مقابل چشمهايت عبورشان داده بودي، پلكهايم را مي‌كوبند و اگر اجازه‌ هم ندهم باز وارد مي‌شوند.
آن عصرانه‌ي نيويوركي با تمام اپيزودهايش و آن خانم پرگو، هنوز هم انگار همين طور دارد حرف مي‌زند.
و آن بچه ها كه از خانه‌هايشان گم شده بودند، دور آن مرد كه با نُت آمده بود، هنوز هم انگار دارند "باباكرم" مي‌رقصند.
آن خواب گيلاسي حتما يادت هست، آن بچه ها كه روزي با ديدنت گونه‌هايشان قرمز مي‌شد، كه حالا قدشان بلند شده است (لاغر هم شده اند تازه)‌ و نه تنها گونه‌هايشان قرمز نمي‌شود، بلكه با افتادنت خنده است كه به سراغشان مي‌آيد، و سيگارهايشان كه انگار قرار است همين طور دود شود.
آن آدم نازنين كه نبايد فراموشت شده باشد، دكتر ساعي را مي‌گويم. هنوز هم به كساني كه سرما مي‌خورند، اجازه مي‌دهد كلاسش را ترك كنند.
و آن بچه هاي روستاي "دويدوخ" كه هنوز هم با وانت به دبستانشان رفت و آمد مي‌كنند.
حتي از وقتي كه گفتي "نانوا هم جوش شيرين مي‌زند" دلم بيشتر براي فرهاد مي‌سوزد، كه علاوه بر خسرو، بايد اين همه رقيب داشته باشد.
مي‌داني مايا، همه چيز سر جاي خودش است، به جز زخمهاي "كنديس" كه وقتي به رويشان مرهم نهادي، خوب شدند و ديگر سر باز نكردند.
كاش مي‌شد كه بيايي و گوشهايم را از حرفهاي آن خانم پرگو خلاص كني.
و آن بچه ها كه حتما تا حالا پدر و مادرهايشان كلي نگران شده اند. تو كه مي‌داني به كجا گم شده اند، مي‌آمدي و دستها و گوشهايشان را در دست پدر و مادرهايشان مي‌گذاشتي.
و آن پسرهاي لاغر اندام ِ قد بلند، كه بايد بيايي و سيگارهايشان را خاموش كني.
و دكتر ساعي كه بايد به خاطر اينكه هنوز هم به شاگردانش كه سرما خورده اند، اجازه مي‌دهد، تشكر كني.
خوب مي‌داني كه اگر بودي مي‌توانستي براي بچه‌هاي روستاي دويدوخ يك ميني بوس بخري، كه ديگر مجبور نباشند گرما و سرما را اين همه احساس كنند.
و به فرهاد بگويي كه شيرين ِنانواها با شيرين ِاو، به ارتفاع كوه بي‌ستون فرق دارد.
آن آدم مستعار را مي‌شناسي لابد. A.R.G را مي‌گويم. روزي بهم گفته بود كه گفته‌اي هر روز هم كه به روز شوم حوصله ات از خواندن نوشته‌هايم سر نمي‌رود. مي‌دانم كه ديگر واژه‌هايم پير شده اند و طاقت فرسا؛ اما اين آرزو به دلم افتاده كه اين دلنوشته را كه به يادت نوشتم مي‌خواندي.
مي‌دانم آنقدر به قله‌ي رفتن چشم دوخته‌اي كه به مسير پشت سر، اگر چشم هم بدوزي چيزي جز "ارتفاع ِ پست" برايت معنا نخواهد داشت. اما خوب به قول خودت:
"دل است ديگر" ...
تنگ مي‌شود گاهي.....
مي‌دانم كه هنوز هم آسمان، براي پريدنمان جا كم دارد. قفس، براي اسارتمان جا كم دارد. زمين، كه گورهايش را هيچ وقت گم نمي‌كند، براي دويدنمان جا كم دارد. اما مي‌بيني كه در اين صفحه‌ي مجازي مي‌شود همه‌‌ي اين چيزها را ناديده گرفت. قساوت آسمان را ناديده گرفت، و حقارت نردبان را ناديده گرفت.