من ماندم و يك كوه
كه هنوز تير اشاره‌هايت
بر پيكر درختان كاج‌اش اصابت مي‌كند

من ماندم و يك چشمه
كه هنوز حرارت دستهايت را
بين قطره‌هاي معلق در هوا
قسمت مي‌كند

من ماندم و يك خورشيد
كه همچنان سخاوتمندانه
بر روي خيال خام‌ام مي‌تابد

من ماندم و يك پرده
كه تا صبح منتظر است
بين يك نگاه و يك منظره را خالي كند

من ماندم و يك كوچه
كه در ماجراي عبور
سراغ قدم‌هايت را از من مي‌گيرد

من ماندم و چند جمله
بر روي كاغذي مضطرب
كه از ترس مچاله شدن
دست به دامن قلم مي‌شود

من ماندم و چند ...
كه گنجايش هر يك
به قدر ناگفته‌هايم
نامتناهيست