بردي كوسه
از جرگلان بود...
از سرزمين آدمهايي كه خو گرفته اند به دردها را نگفتن، سرزمين غنچههايي كه دنيا دنيا فاصله ميبينند تا شكفتن، سرزمين زندهدلاني كه رخسارهي زندگي را در آبگينهاي پاك ميبينند؛ سرزمين عرق به جبيناني كه بركت خدا را نهفته در خاك ميبينند. سرزمين خفته در خواب كودكاني كه فردا را در رنگهايي شاد ميبينند،
و سرزمين رفته از ياد سازندگاني كه گردش چرخهايشان را در گرو فرياد ميبينند.
روزگار غريبي است....
چه دلها كه با نالههاي اشتياق غرقه در خون ميشوند و چه عاطفهها كه در زير خروار خروار فقر مدفون ميشوند. چه جوانيها كه در سوز و گدازي عاشقانه پير ميشوند و چه عصمتها كه سينه به سينه و جلگه به جلگه سرازير ميشوند.
عصمتي كه ميتواند درون اتاقي از يك "بيت" زندگي كند:
«دوست ييگيدينگ وفاداري، گيد ايسته من دلبر سني»
"اي كه وفادار دوست جوانم هستي، برو؛ تو را دلبر نميخواهم"
با سرودن نود غزل، آرمانهايش را تحقق يافته ديد:
«بردي كوسه توقسان غزل، يازديم آرمانيم قالمادي»
"بردي كوسه؛ نود غزل نوشتم، آرمان ديگري برايم نماند"
شعر زير را يكي از دوست دارانش سروده است:
نقل دور آر، آري تانير
سين ميداندا گچن كوسه
سوزه شعر دونين ديكيب
خياط بوليب بيچن كوسه
سوراب گزسام تركمن ايلين
شيرين سوزلي بير بلبلين
جلگه نينگ داغلارينگ گلين
آواز بيلن آچان كوسه
غزل يازدينگ اعتياده
شيرين جانينگ ياقيب اوده
عشق باغنده گلگون باده
دولي دولي ايچن كوسه
بو يالان دنياغه اينيب
عشقينگ اولكاسينه قونيب
غم باده سين ايچيب قانيب
كا يانيب كا اوچن كوسه
آخر عمر به اين دلخوش بود كه آقاي "مراد دردي قاضي" اهتمام به نشر اشعارش دارد. اميدوارم ثمرهي تلاششان در اين مورد هم به بار نشيند، همانند هميشه.
محل اقامتش خراسان شمالي بود؛ منطقهي جرگلان؛ كهنه جلگه؛ روستاي شاه توت.
...با تقديم حمد و اخلاص به روح شريفشان از بارگاه خداوند متعال طلب آمرزش و علو درجات نماييم...
...يادشان ابدي و روحشان قرين آرامش سرمدي....
سخنت پرتوی از شهر كتاب