عمو "چتلي" مي‌گويد تنها يك بار ديده است كه زمستان تا اين اندازه سرد شود. اما مادر بزرگ صفورا كه هميشه وقتي شوربايش را مي‌خورد دستهايش مي‌لرزد، مي‌گويد اينگونه سرما را بارها ديده است.
"سولماز گلجه" زن عموچتلي مي‌گويد: با سرما مي‌شود كنار آمد اما وقتي مثل امسال گاز قطع شود، كار را سخت مي‌كند. مي‌گويند خانه‌اي كه سولماز گلجه در آن بزرگ شده خيلي دور است و آنقدر بزرگ كه وقتي پدر بزرگ براي بار اول آنجا رفته، قبل از اينكه تمام طبقه‌هاي آن را بشمارد كلاهش به زمين افتاده است. اما داداش حكيم مي‌گويد خيلي از اتاقهاي آن خانه مال آدمهاي ديگر است.
داداش حكيم مي‌گويد حتما كار سولماز گلجه است كه عموچتلي را وادار مي‌كند هر نيم ساعت در هواي سرد در حالي كه دستهايش را به هم مي مالد براي كشيدن "ريگلاتور" انبار دست به دست، به بيرون بدود.
ديشب وقتي به مغازه‌ي نورمحمد رفتم "سلطان سيد" را ديدم كه خيلي آدم دور و برش جمع شده بودند و به صحبتهايش گوش مي‌دادند. مي‌گويند او هر روز روزنامه مي‌خرد و همه‌ي اخبارش را مي‌خواند. و شب دير وقت كه مي‌شود راديويش را باز مي‌كند و به خبرهاي آن گوش مي‌دهد. دوستم تايماز مي‌گويد: راديوي سلطان سيد خوب كار نمي‌كند، هميشه وقتي اخبار مي‌گويد صداهاي جورواجوري به همراه خبرها شنيده مي‌شود اما سليمان پسر سلطان سيد مي‌گويد راديويشان خوب كار مي‌كند و فقط وقتي پدرش آن را به دست مي‌گيرد اينطوري مي‌شود. من از چند نفر شنيده‌ام كه مي‌گفتند سلطان سيد اخبار روزنامه و راديو را برايشان بازگو مي‌كند و بلد نيست از خودش اخبار بگويد. ديشب مقداري به حرفهاي سلطان سيد گوش دادم. يك نفر از او پرسيد چرا بايد گاز ما قطع شود؟ سلطان سيد گفت: «براي اينكه دو كشور ديگر هم مانند ما زياد گاز دارند». بعد از آن هم حرفهاي زيادي زد اما آنها را خوب نفهميدم، تنها اين را فهميدم كه گفت: اگر من رئيس جمهور شوم كاري مي‌كنم كه هيچ وقت گاز قطع نشود. خانه كه آمدم عموچتلي را ديدم كه به خانه‌مان آمده بود. بهم گفتند كه سولماز گلجه او را تنها گذاشته و به خانه‌ي خواهرش كه در يك شهر ديگر زندگي مي‌كنند و گازشان قطع نشده،‌ رفته است. عموچتلي پرسيد مغازه‌ي نورمحمد چه خبر بود؟ بهش حرفهايي را كه يادم مانده بود، گفتم. عموچتلي در حالي كه كمي عصباني شده بود گفت: سلطان سيد هميشه حرفهايش را با جمله‌ي «اگر من رئيس جمهور شوم....» شروع مي‌كند. اگر او رئيس جمهور شود، مهمترين اتفاقي كه مي‌افتد اين است كه مشتري هاي نورمحمد كم ‌شود اما حلميه جكه گفت: يك اتفاق ديگر هم مي‌افتد، و آن اين است كه بعد از آن براي شستن پنجره‌هايمان بايد از بازار روزنامه بخريم.
مي‌گويند وقتي بنزين سهميه‌ بندي شد، "ياشار" كه وقتي ماشينش را نگه‌مي‌دارد، لاستيكهاي آن روي زمين سُر مي‌خورند و من هميشه صدايشان را مي‌شنوم، گفته است: اگر بنزين را سهميه بندي كنند، آزاد مي‌خريم، وقتي پول داشته باشي همه چيز داري.....
اما اين دفعه پولهاي آنها هم نتوانسته است خانه‌شان را گرم كند. مي‌گويند پدر او «آرچين حاجي» هم مانند بقيه، بخاري نفتي خريده است. مي‌گويند آرچين حاجي مغازه‌اي دارد كه سنگهايش هم مثل شيشه‌هايش آدم را نشان مي‌دهد. و داخل مغازه‌اش به كساني كه مي‌خواهند عروس شوند، طلا مي‌فروشد و طلاي آنها را مي‌خرد كه عروس شده اند و بعد شوهرشان معتاد شده است و بعد مريض شده اند و بعد در بيمارستان بستري شده‌اند و بعد وقتي خوب شده اند صاحب بيمارستان به آنها گفته‌ است اگر خوب هم شديد تا وقتي كه خيلي زياد پول بياوريد بايد اينجا بخوابيد.
مي‌گويند پسرش ياشار هفته اي دو مرتبه پيش يك نفر كه كمرش را با يك كمربند سياه مي‌بندد، مي‌رود تا ياد بگيرد كه چگونه آدمها را با دست خالي كتك بزند.
قبلترها هميشه وقتي برف مي‌باريد، بايرامقلي كه هميشه لباسي مي‌پوشد كه از پشم گوسفندهايي كه قرباني كرده است براي خودش دوخته است، خوشحال مي‌شد و با صداي بلند مي‌خنديد و مي‌گفت: سقف پولدارها و فقيرها برابر شد!
اما ديگر صداي خنده‌هاي او هم شنيده‌ نمي‌شود. شايد به اين فكر مي‌كند كه پولدارها بهتر بلدند خانه‌هايشان را گرم كنند.
من از "خداي نظر" كه مي‌گويند از همه‌ي آدمها بيشتر عمر كرده است، شنيدم كه مي‌گفت: وقتي ما جوان بوديم، گاز نبود، نفت هم نبود، تنها هيزم بود و مردم خانه‌هايشان را با هيزم گرم مي‌كردند. آن وقتها هميشه گاز نبود اما مردم خيلي زياد شكر مي‌كردند. اما حالا با اينكه گاز بعضي وقتها قطع مي‌شود، مردم خيلي كم شكر مي‌كنند.


پي‌نوشت‌ها:
1- بچه شدم؟! آره بچه شدم؛ دوست دارم بچه شوم وقتي آدم بزرگها به خاطر اينكه شانه‌هايشان ناخواسته در پياده‌رو به هم برخورد كرده‌ است، به قلب همديگر خنجر فرو مي‌كنند بدون اينكه كوچكترين آشنايي قبلي‌اي با هم داشته باشند.
2- آن اسب آمد! اما آن چابكسوار نيامد! چه وقت رفتن بود رفيق؛ وقتي كه هنوز صداي ناله‌هاي آخر "خندان" از گوشم نرفته بود.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:15 نويسنده تميم |

__________________________ ______________ ____________________