|
|
_ _ _ _ _
گاهي ميشود كه احساس كني كلمههايي كنج دلت ميل جمله شدن دارند. كلمههايي كه هي دست به دامن بيحوصلگيهايت ميشوند. انگار با گذر ثانيهها قراري دارند كه به خاطر اهميتاش حاضرند به التماس بيفتند. اما مشكل اينجاست كه خواستهشان آنقدر مرموز است كه اگر بخواهي هم نميتواني كاري برايشان انجام دهي. انگار قادر نيستي خواستهشان را درك كني. مثل كودكي كه بردهاي برايش لباس بخري و آن وقت هر لباس را كه نشانش ميدهي، با بالا بردن شانههايش ميفهماند كه تمايلي به پوشيدنش ندارد. و آن وقت هم كه بخواهي لباسي را كه دوست دارد توصيف كند، نميتواند. و آن وقت هم كه تمام لباس هاي مغازه را نشانش ميدهي، باز هم هيچ كدام از لباسها به قوارهي سليقهي بلندش قد نميدهد. آن وقت است كه پيميبري چه ناتواني... و چه بيخبر...
شبهايي را به خاطر دارم كه خوابهايش انگار تمام طول روز منتظر بودهاند كه در رختخوابت دراز بكشي و آن وقت مانند يساويل هايي كه براي بردنت از پادشاه، هزار سكهي طلا پاداش گرفتهباشند، سراغت ميآمدند. نه اينكه آدم از چماقهاي نقرهايشان بترسد. نه اينكه آدم احساس كند به ميل خودش نيست كه دارد وارد دنياي ديگري ميشود. نه اينكه آدم هي افكار روزانهاش آزارش دهد كه نتواند خودش را تمام و كمال در اختيارشان بگذارد. نه اينكه دغدغههايت قبل از تو رفته باشند و پروانههاي سفيد و رنگي سرزمين رؤياهايت را پرواز داده باشند.
روزهايي را به خاطر دارم كه وقتي به سراغت ميآمدند هيچ نميپرسيدند كه براي سپري شدندشان چه برنامههايي را تدارك ديده اي. و قرار است چه تحولي با آمدنشان شكل بگيرد. انگار آن روزها هيچ چشمداشتي با آمدنشان همراه نبود. انگار بار حسرت و ندامت بر شانههايشان سوار نبود كه بخواهند قسمتي از آن را روي دوشت خالي كنند.
نميدانم كه تنها من شب ها و روزهاي آنچناني ام گم شده اند يا اينكه ...
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
چند روز قبل رفته بوديم به خانهي "گلجانجكه". براي شركت در ضيافتي كه به شكرانهي توفيق سفر حج تدارك ديده شده بود. البته گلجان جكه كه اجل مهلتش نداد سفرش را به مكه خودش برود، اما خوب پسر بزرگش قرار است از طرف او نيابت كند.
گلجان جكه با اينكه نسبت به خواهرش "سلطان جكه" تندمزاج تر بود و مستبدتر، اما نسبت به ما آنقدر مهربان بود كه تعجب ميكرديم كه چرا عروسهايش از او اين همه حساب ميبرند.
آن وقت هم كه از دنيا رفته بود، خيلي از آدمها براي عرض تسليت به خانهي سلطان جكه رفته بودند. آخر هيچ فكر نميكردند كه گلجانجكه زودتر از سلطان جكه از دنيا برود. آخر گلجانجكه حال و روزش خيلي بهتر از سلطان جكه بود. اما ناگفته نماند كه سلطان جكه هم با اينكه خيلي آرام و منزوي هست، گاهي حرفهايي ميزند كه آدم تا خيلي وقتها يادش ميماند و به آن فكر ميكند. به يكي از آن آدمها كه اشتباهي براي تسليت به خانهاش رفته بود، گفته بود: "درست است كه گلجان از من قوي تر بود، اما به آدمهاي قوي هم زور عزرائيل ميرسد".
امروزها هم با اينكه راه رفتن برايش سخت شده، سعي ميكند مرتب به ما سر بزند.
سلطان جكه را ميبينيد؟! آرام آرام وارد بحث ميشود و با آمدنش رشتهي كلام را از دست آدم خارج ميكند.
بله داشتم ميگفتم آن روز كه به ضيافت رفته بوديم، شور و حال عجيبي بهم دست داد. تمام خاطرههاي بچگيام زنده شد. يادم آمد كه چقدر دور آن خانه با پاهاي برهنه به دنبال هم دويده بوديم. چقدر "هلله قربان هرچيكلي" ها و چقدر "بوقين بوقدير" ها كه هر كدام از لابهلاي تاريكي شب سرك ميكشيدند. تعجبانگيزتر اين بود كه هيچكدام از آنها بزرگ نشده بود. همه مثل سابق بودند. با همان لبخندهاي كم عمق و ثابت كه براي عميق تر كردن لبخندهايشان ميبايست به آن كه به طرفش نگاه ميكنند پشت كنند و بدون اينكه پشت سرشان را نگاه كنند با سرعت زياد رو به جلو بتازند. آن وقت بود كه ميتوانستند با صداي بلند بخندند.
به برادرزاده ام كه كنارم بود گفتم از آن سماور كه در حال جوش است، چايي دم كن تا همين بيرون سر بكشيم. اما يك عده آمدند و با خواستهمان مخالفت كردند. ميگفتند كه اين وضع پسنديدهاي نيست و بايد وارد اتاق شويم. هر چه اصرار كرديم و توضيح داديم به خرجشان نرفت. برادرزاده ام هم به آنها بود كه كمك ميكرد. اصرار او را ميدانم كه به خاطر خوردن شيرينيهاي محلياي بود كه زنها درست كرده بودند.
"هلله قربان" ها و "بوقين بوقدير" هايم را كه در لا به لاي تاريكي شب رها ميكردم، دل كندن از آنها برايم سخت شده بود؛ اما آنها به خيالشان هم نبود. انگار بود و نبودم برايشان تفاوتي نداشت. شايد هم اصلا نميشناختند ام....
_ _ _ _ _
آن مرتبهی آخر که با دستهای مهربانش دستهايم را می فشرد،؛ كه چشمهایش از صداقت موج می زد؛ که لبهایش مثل همیشه خندان بود؛ از خاطرم نرفت که نرفت.
بير آغساق الينده عصا بولساديم
بير قارري عجيزنگ گونين آلساديم
بير يتيم چاغهنينگ يوزينه گولساديم
ايليم اوچون ياشاب، ايل ديب اولساديم
المدام قلبيمده ايل دردي باردي
آبادان ادهيين بو گزل يوردي
هي! آرزودا گچيرلرمي بير مردي؟!
شول صحرانينگ گلي دييب بير گل يولساديم
بولساديم من غريب لره آرقاداغ
بولساديم من عجيزلره يورك ياغ
يا بولساديم بير پرميوهلي باغ
آرمانيم يوق ايلي دويريب سولساديم
من شاهير دال، آديم اترك طيار
اولماگهده حق يولينده من طيار
قوشغيم قوشغي ميقا قربان گلدي يار؟!
سيز يالي خليفا بير ايش قيلساديم
شوندا راحت گوزيم يوميب اولساديم
شوندا راحت اترك دييب بيلساديم
برگردان:
كاش ميتوانستم عصاي دست كسي باشم كه پايش ميلنگد
و يا ميتوانستم دل ناتواني را به دست آورم
و يا با لبخندي، چهرهي كودك يتيمي را مينواختم
براي "ايل" ام زندگي ميكردم و به پاي آرمانهاي ايلام جان ميباختم
هميشه درد "ايل" را به دل داشتم
اينكه اين سرزمين زيبا را آباد كنم
تا حالا شده كه مرد بتواند درون آرزوهايش سير كند؟!
كاش ميتوانستم در دشت آرزوهايم گلي بچينم! گلي كه پروردهي صحراي خودم باشد.
كاش ميتوانستم سنگ صبور محتاجان باشم
و يا اميدي باشم كه ناتوانان به آن دلخوشند
و يا ميتوانستم درختي پرميوه باشم
باكي نداشتم كه بعد از سير كردن ايلمام، پژمرده شوم
من شاعر نيستم اسم ام "اترك طيار" است
در مسير حقيقت، مرگ را هم آماده ام استقبال كنم
سروده ام به شعر ميماند دوست من "قربان گلدي"؟!
كاش براي مهتري چون شما خدمتي از من به يادگار ميماند
آن وقت بود كه ميتوانستم با خاطري آسوده چشمانم را به روي زندگي ببندم
آن وقت بود كه ميتوانستم با خاطري آسوده، نام ام را به زبان آورم
_ _ _ _ _
اين شعر كه ترجمهاش كردم، احساس ميكنم كه از زبان خودم سروده شده. با خواندنش سخت یاد مادرم می افتم. یاد آن روز برفی...
چلهي زمستان سال 1942 بود. آسمان، انگار شتري بود كه از دهانش كف ميباريد. مادرجان ام كه جاي خالي برادرم را پر ميكرد، مادرجان ام كه زندگاني را با شترچراني ميگذراند، مادرجان ام كه پنجاه سالش را پشت سر گذاشته بود، به هنگام عصر، راه بيرون را در پيش گرفت. در اين ناوقت، عزم كجا را كرده بود؟!
از كنار چاه، رو به شمال، به راه افتاد. شيب تپهاي را كه با بارش برف سفيدپوش شده بود، پشت سر گذاشت و از ميان دو تپه به راه خود ادامه داد. اگر چه از شيب تپهي سفيدپوش عبور كرده بود، اما رد قدمهاي او بر روي آن تپه، نمانده بود. آخر چگونه رد پاي او ميمانْد، در حالي كه روي يك متر و نيم برف، راه ميرفت.
مادرجان! دلم برايت ميسوزد مادرجان! دل گلناز برايت ميسوزد.
ميسوزد..... ميسوزد........
مادرجان! در طول اين پنجاه سال زندگي، تا حالا شده كه كمر راست كرده قدم برداشته باشی؟! سرت كه هميشه رو به زمين بود، اصلا تاكنون به آسمان نگاه كرده بودي؟!
آه مادرجان! مگر به هنگام آفرينش، براي مرگ بود که آفريده شدي؟!
مگر ميشود كه مادر براي مرگ آفريده شده باشد! اصلا ماهيت "مادر" چيست؟!
تا آنجا كه يادم هست، آن روزها ميپنداشتم كه "مادر"، ابدي آفريده شده است. هيچ وقت به ذهنم خطور نميكرد كه روزي بيمادر شوم. اگر خطور هم ميكرد، به تصورم نميگنجيد كه اينچنين گردد. ميپنداشتم كه مادرم قرار است براي هميشه زندگي كند. و از اين بابت خيالم هميشه آسوده بود. هيچ وقت تصور نميكردم كه بعد از در گذشت مادر، اين من باشم كه به زندگی ادامه دهم.
ميپنداشتم كه به هنگام لحظههاي واپسين كه مرگ به سراغم ميآيد، مادرم خواهد بود، كسي كه كنارم مينشيند. و به هنگام مرگم، مادرم خواهد بود، كسي كه مرا به بغل خود بلند ميكند. و آن هنگام كه بر بالاي سرير حمل ميشوم، مادرم خواهد بود كسي كه نوحهام را به گوش ديگران می رساند.
مادر، اين حرفهايم را كه ميشنيد، ميگفت: "فرزندم! اين حرفها را نزن، هر كسي را سرنوشت خودش سزاوار است".
و امروز روزي است كه قبلهگاهم را اهالي دهكده ام، به دوش گرفته، با خود ميبرند. پدرم را هم ده سال قبل، همان تابوت، به همان سو، حمل كرده، اما بين "مرگ" هم تفاوت بسيار است.
پدرم؛ كه او را هنگامي كه در پهناي دشت مشغول چراي گوسفندان بود، "پايتي" غارتگر غافلگير كرده بود. و جنازه اش را يك ماه بعد، داخل يك گوني، درون چاهي پيدا كرده بودند. و آنگونه گلناز هشت ساله، از پدر تنومندش محروم گشته بود.
پدرم اما قبل از اينكه به حيلهي پايتي گرفتار آيد، به ازاي هر تار از سيبيلش غارتگري را از پاي در آورده بود.
پدرم كه افتخارش به اين بود كه "اگر چه جان شيرينام را از رشتهي آرمانهايم بريدند، اما بابت انتقام، آرماني به دل ندارم".
و امروز روزي است كه اهالي دهكده ام، دارند به كنار پدرم، مادرم را هم ميبرند.
حتي نتوانستم با او خداحافظي كنم. همان هنگام، براي سركشي شترها رفته بودم. از هنگامي كه برادرم مسئوليتش را به ما سپرده و از ميانمان رفته بود، سرپرستي شصت و پنج شتر كه تعداد بچههايشان به پنجاه ميرسيد، به عهدهي من و مادرم افتاده بود. در واقع، به جاي "پسر"، مادر چوپان شده بود و به جاي "برادر"، خواهر.
از اين تپه به آن تپه، از اين سربالايي به آن سربالايي پاها و عصايم را به دنبال خود كشيده، مانند سنگ يخ زده اي، خسته و كوفته به در خانهمان رسيده بودم و قصد داشتم كنار مادرم به حرارت اجاق، دستهايم را گرم كنم و چايي بخورم. اما دستهاي مادرم بیشتر از دستهاي من سرد شده بود.
براي بار آخر هم كه شده، مادر و دختر دستهاي هم را نوازش كنان، وداع گويند اي خورشيد! اي خورشيد! تو به آن هنگام كه مادرم را زندگاني بود، برگرد. براي يك لحظه هم كه شده برگرد. در روزگاران گذشته، ديوانهي نمازگزاري، هنگامي كه نماز عصرش قضا شده بود، التماست كرده بود كه برگردي. براي ترحم به آن ديوانه، برگشته بودي تا نمازش قضا نشود.
اي كه به آن ديوانه رحم كردي، نميخواهي به حال دختر چوپان رحم كني؟! به خاطر تأخير اداي يك وعده نماز، آنگونه برگشته بودي. چرا نميخواهي به خاطر "مادر" به خاطر دنيايي فراگير از عاطفه برگردي؟!
خیلی التماس كردم؛ اما خورشيد برنگشت. و مادر بدون خداحافظي با دخترش رفت. با دختري كه با جان و دلش پرورده بود.
واي مادرجان! مرا هم با خود ببر. واي مادرجان!
به دنبالش دويدم. اما نگذاشتند دويدنم به طول انجامد. از هر طرف بازويي چنگ زد. ناله كنان به روي برفها غلطيدم. و ديگر چيزي نفهميدم. تنها تا همان لحظه را به ياد دارم.
يك لحظه كه به خود آمدم، ديدم كه در خانهمان خوابيده ام. شنيدم كه كسي نوازش كنان ميگفت: "فرزندم! قوي باش فرزندم، گلنازم! قوي باش".
او كه بالينم به آغوشش بود. او كه با گوشهي روسرياش اشكهايم را پاك كرد. او كه مادر كسي بود كه "عزيزم"* صدايش ميكردم. "چشمهايت را باز كن كه فداي چشمهايت گردم" اين جمله را گفت و با دستان مهربانش پيشاني ام را نوازش كرد. دستهايي كه "عزيز" ام را نوازش كرده و به كمال رسانده بودند.
اي روز برفي! كه ميان من و مادرجان ام جدايي انداختي. از آن روز تا حالا هيچ وقت به چشم ام خوش نمينشيني. از آن هنگام هشت سال گذشته اما هنوز هم برف را كه ميبينم بدنم به لرزه در ميآيد. هنوز هم برف را که می بینم دلم ميگيرد. هنوز هم برف را که می بینم دنيايم تار ميشود. ايچنين سوت و كور نباش برف! جواب بده! به گلناز جواب بده. اينچنين سوت و كور نباش كه دارم از تو سؤال ميكنم.
شايد هم اينطوري از مادرم انتقام گرفتي. هنگامي كه ميباريدي، "قوممول" ها نفرينت ميكردند. هنگامي كه ميباريدي مادرم هم نفرينت ميكرد. هنگامي كه ميباريدي، گوسفندهايمان از سرما یخ می زدند. هنگامي كه ميباريدي، بزهایمان از سرما یخ می زدند و آن هنگام مادرم ميگفت "هر چه هم كه ببارد، برف نباشد". نكند كه از حرفهاي مادرم كينه به دل گرفتي و در صدد انتقام برآمدي! نكند كه رنگت اگر سفيد هم كه باشد، دلت مانند ذغال سیاه است!
كسي كه دلش سوخته از خدايش هم به تنگ ميآيد. آه برف! آه برف سفيد! تو چه گناهي داري.
اثر زنده یاد: کریم قربان نفس
پی نوشت:
می توانید متن این شعر را - که فکر نمی کنم قبلا به رسم الخط عربی تحریر یافته باشه- اینجا بخوانید.
* شاعر در شعر دیگری داستان مفصل عزیز و گلناز را به تصویر می کشد. «پانزده سال "عزیز" صدایت کرده بودم؛ اما به سال شانزدهم گفتم: "عزیزم"........».
_ _ _ _ _
اين شعر كه ترجمه اش پيش رويتان هست، سالهاست كه مانند سوهان لطيفي روح شكستهي عاشقان ِوصل نيافته را تراش میدهد. البته ميدانم آنچنان كه بايد از عهدهي انعكاس عواطف شاعر بر نيامدم.
جواني من و دوشيزگي تو درون جلگهي "غانگالي" تجن، ماند. ميان درختچه هاي گز، كه تير هم از لابه لايشان عبور نميكرد.
از يك طرف جنگ بود، از طرف ديگر حسرت. البته حسرت فراوان بود و شادماني كمياب. جواني من و دوشيزگي تو، با همان دوران پرآشوب مصادف شده بود.
بوي باروتهاي سوخته، فضا را پر ميكرد. تعداد آنها كه به جنگ ميرفتند نسبت به آنها كه برميگشتند، به طور چشمگيري رو به افزايش بود. عروسي ها كاهش يافته بود و عزاها افزايش؛ هنگام جواني من و دوشيزگي تو.
هنگام جواني من و دوشيزگي تو، انگار تصور عشق دشوار مينمود. اما هيچ قانون و قاعده اي نيست كه بتواند در مورد عشق ِجادوگر زاده، حكمي صادر كند.
ميگفتم: حال كه در خواستنت صادقم، با هم ازدواج كنيم، تمامي هم سن و سالهايت موهايشان را به گونهي عروس، بافته اند. اما تو ميگفتي: مگر داري پير ميشوي؟! "عجله" به وقت خود و "صبر" به وقت خود.
گلوگاهت بوي جنگل را به همراه داشت. بوي "توممول" از آغوشت بر ميخاست. نفس كه ميكشيدي بوي هزار گل خوشبو در هوا متصاعد ميشد؛ هنگام جواني من و دوشيزگي تو.
آن وقت كه كم كم فاصلهي لبهايمان كاهش پيدا ميكرد، نفسهايمان در هم ميتنيد، با ناز و كرشمه ميگفتي: "ادبت كجا رفته؟! عشق با اين بيادبيها به هوس آغشته نخواهد شد؟!"
هنگامي كه نفوذ به قلمرو "لب" ممنوع بود مجبور بودم با بوييدن موهايت بسازم. خوب بالاخره اين هم يك حسابي است. اما هنگامي كه زانوها در امتداد هم قرار بگيرند، حسابگر بودن هم واقعا دشوار مينمايد.
مگر آن لحظهي هوس انگيز، از خاطرم بيرون ميرود؟! اگر هم هواي بيرون رفتن به سرش بزند، اجازه نخواهم داد. آنگاه كه قلبت بر روي سينه ام ميتپيد، آنگاه كه مانند ذغال افروخته، رنگ هوس به خود گرفته بودي.
لحظه ها با شتاب، سپري ميشدند. مگر همين چند لحظه قبل چاشت نبود، چه بيدرنگ به ظهر رسيديم. و تو گفتي : "فلان جان! برگرديم خانه. "جواني" به وقت خود و "دوشيزگي" به وقت خود.
در همان لحظه صدايي از بالا به گوش رسيد. تا نگاه كردم ديدم كه "تورانگنگي" پرواز كرده است. انگار با زبان خودش ميگفت: "عاشقان! اندكي صبر كنيد، هيچ وقت سايه ام را اينگونه بهاري نديده بودم".
دريا هم به صدا در آمد. "واهمه نكنيد، با هر كس كه بخواهد صدمه اي به شما بزند، مقابله خواهم كرد. مانند شما دو نفر هيچ وقت كسي را نديده ام كه اين همه به هم محتاج باشند، نه قبلا كه خشكي بودم و نه حالا كه دريا هستم.
عقاب پيري در آسمان _بال زنان_ ظاهر شد و ندا داد: "مناسبت شما دو نفر به گونهي ديگري است. اما يادت باشد جوان! كه كارت به زمستان نكشد. همين كه ميوه رسيد، به هنگام خزان هم كه باشد، بچين."
رخصت مقدسي از عقاب جلگه گرفتيم و عهد كرديم كه كارمان به زمستان نكشد. اما انگار از سادگي يكي از ما دو نفر بود كه به هنگام بهار، طوفان سهمگيني به وقوع پيوست.
پي نبردم كه بر چه حسابي اينچنين شد كه مادرت به عقد قاصدي در آمد و به دنبال آن، جواني من و دوشيزگي تو نصيب ديگران گشت.
تو را كه با زور سوار ماشين ميكردند، گريه كنان حمله كردم. اما بازوانم را پيچاندند و مانع ام شدند. تا مسير طولاني اي به دنبالت دويدم با اين اميد كه هر چه هم كه باشد هنوز دوشيزه هستي.
يك بغل گيسوي پيشاني، يك بغل گيسوي قفا. سه بغل گيسوي بافته شده، سه بغل عقلانيت؛ با چنان خزينه اي گرانبها به هنگام سحر، از چشمهايم ناپديد شدي.
درست بعد از گذشت يك ماه و نيم بود كه برگشتي. قبلا متعلق به من بودي اما ديگر به من تعلق نداشتي. همان موقع بود كه گفتم: "خوشبختي تو، هم بخت من است و هم بخت تو".
همان لحظه غمي به چهره ات ظاهر شد. از چشمهايت سه قطره مرواريد سر خورد، بعد چهارمي و بعد پنجمي.... همان موقع بود كه با كمال ناتواني در اوج مردانگي ات قرار داشتي.
"اگر در خانه بنشينم دلم ميگيرد؛ اگر بيرون روم فشار آسمان را بر فرق سرم احساس ميكنم".
آن سروده ات هنوز هم كه هنوز است جگرم را ميشكافد. نزديك بود همان موقع دوشيزگي ات، شاعر هم شوي. اصلا شاعر هم شدي. راست است كه شاعري از هنگام غصه شروع ميشود.
دوباره به جنگ برگشتم. در مواقع دشوار، ياد تو بود كه روح توانايي را در كالبدم ميدميد.
آنكه قسمت اش شده اي، آدم خوشبختي بايد باشد. اما اگر بهارت را به سمت زمستان سوق دهد، آرزو خواهم كرد كه روز روشن اش به تاريكي گرايد.
اگر بگذارد كه خاري به دستهايت خلد، همان خار هزار برابر شده به قلبم رسوب خواهد كرد.
كسي كه بار عشق را به دوش كشيده باشد، معني شعرم را خواهد فهميد. اما ديگري، تنها اوقات با ارزشش را هدر داده است.
تازگيها گشت و گذاري داشتم به سرزمين تجن. به همان سرزمين كه سالهاي جوانيمان را در آن سپري كرديم. به همان سرزمين كه اشكهايت در آن متولد شدند. يك شبانهروز در همان سرزمين درنگ كردم. "قانگنگالي" هنوز هم در جاي خودش بود. "تورانگنگي" هم همين طور. دريا هم هنوز در بستر قبلي اش خوابيده بود. تنها چيزي كه آنجا پيدا نكردم جواني من بود و دوشيزگي تو.
اثر ماندگار كريم قربان نفس – شاعر معاصر تركمنستان
متن اين شعر را ميتوانيد از وبلاگ مرضيه عزيز مشاهده كنيد؛ كه بايد بابت درج اين شعر كه انگيزهي ترجمه اش را به دنبال داشت از او تشكر كنم.
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _

_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
به من بگو پايين تر از سپيده
يه کوچه ميره سمت روشنايي
به من بگو فاصله های غربت
پر شده از فرصت آشنایی
به من بگو به سوي گلشن نور
كدوم قفس روزنه هاتو بسته
به من بگو بين طلوع و خورشيد
كدوم غروب تيره اي نشسته
ميون گلبرگاي ناز احساس
به من بگو داري نفس مي کشي
به من بگو مثل قلم موي صبح
به دور تاريکي قفس مي کشي
به من بگو كي ميرسه به مقصد
قطار واژه هاي از تو بودن
به من بگو، به من بگو كه ميشه
نشستن و گسستن و سرودن
پينوشت:
... اما خوب ِمن! همهي معنا ها كه مثل هم نيستند.
_ _ _ _ _
در امتداد ِهم قرار گرفتن شماره هاي شناسنامهي سه تن از برادرانم نشان از اين دارد كه همگي در يك روز صادر شده اند. و همچنين نشان از اين دارد كه پدرم آن وقتها فرصت اين را نداشته كه به بهانهي تولد هر يك از نوزادانش، كار و بارش را رها كند و به ادارهاي كه ثبت اينگونه وقايع را عهده دار بوده، مراجعه كند.
حتي بعد از اينكه مادرم شناسنامهاش را گم كرده، فرصت نكرده برايش شناسنامهي المثني بگيرد تا مجبور نباشند بچههايشان را به نام زن همسايه قباله كنند.
با اينكه تاريخ تولدم را در شناسنامهام هفدهم شهريور درج كرده اند، با توجه به مطالب فوق، احتمال متولد ماه شهريور بودنم به نسبت يك به دوازده است و احتمال متولد هفدهمين روز اين ماه بودنم به نسبت يك به 365 است.
جاي خوشحالي دارد كه يك حيوان وفادار با چنگ و دندان از سال تولدم مراقبت كرده و نگذاشته به دستهاي ابهام آلود احتمال بيفتد. شايد سگ پيرمان "آغدار" بوده كه روزهايي را از او به ياد دارم.
گاهي از خودم ميپرسم چه عاملي باعث ترجيح روز هفدهم و ماه شهريور شده؟! جوابي جز اين به ذهنم خطور نميكند كه: ممكن است هنگامي كه مأمور ثبت، تاريخ تولدم را پرسيده، تذكرهي تابلويي كه در ميدان هفده شهريور شهرمان نصب بوده و دقايقي قبل پدرم براي رسيدن به ادارهي ثبت احوال آنجا را دور زده، باعث ترجيح اين روز شده باشد.
به هر حال بايد قبول داشته باشم كه امروز تاريخ رسمي تولدم است. امروزي كه خيلي وقت است همه ساله در تقويم ها پينوشتي ضميمهاش ميكنند كه نشان از حادثهي تاريخي مهمي باشد كه در آن اتفاق افتاده است.
روز گذشته سعي كردم توسط جستجوگر گوگل اطلاعاتي دربارهي روز 12 دي كسب كنم، كه اگر احيانا تابلوي 12 دي ِنصب شده بر سر چهارراه گلشن، نظر پدرم را جلب كرده بود، روز تولدم با چه واقعهاي مصادف ميشد.
متأسفانه نتوانستم به نتيجهاي كه برايم مطلوب بود برسم. پيوندهاي عرضه شده فاصلهي چشمگيري با مورد بحثم داشتند. مانند:
"12 دي وي دي – امپراطور بادها – جومانگ 2"
اكثرا روز تولدم را يكي دو هفته بعد از گذشتش متوجه ميشوم مگر اينكه كسي در آن روز هديه اي برايم خريده باشد، كه تا جايي كه يادم هست، اين مورد تنها يك مرتبه اتفاق افتاد.
به قول يك نفر: "هديه كه مهم نيست". مهم اين است كه آدم بتواند به خودش دلداري دهد كه حضورش در دنيا براي كساني اهميت دارد.
_ _ _ _ _
ميدانم "بيبي دايزا"! ميلاد تو فقط 15 سالش بود.
چه كسي فكرش را ميكرد ميلادي كه سال گذشته با خبر قبولي اش در دبيرستان نمونه آنقدر خوشحالت كرده بود به اين زودي گوشهي دلت را خالي كند.
چه كسي فكرش را ميكرد ميلادي كه اين اواخر به خاطر اقامتاش در خوابگاه، رنگ مهمان را به خود گرفته بود، جايش را در چارچوب در براي هميشه خالي كند.
چه كسي فكرش را ميكرد آن اشكهاي دلتنگي ِمادرانهي ِپشت تلفنات را كه به كسي نشانشان نميدادي به اين زودي اين همه فوران كند.
4 سال قبل كه "ادريس" ات را - كه هنوز به كامش نرسيده بود - با آن قد و بالاي رعناياش به خاك سپرديم، تصور صبرت به آن مصيبت برايم قد نميداد.
ميدانم بيبي دايزا؛ ميدانم كه هيچ كلمهاي گنجايش ندارد كه حال ِاين روزهايت را بر خود سوار كند. غصه، غم، درد، سوز، آه.... همگي واژههاي درماندهاي هستند كه رويشان نميشود حتي به رويت نگاه كنند.
چه كسي فكرش را ميكرد ميلادي كه يك روز هم كلاسيهايش را كه با هيچكدام از آنها همسايه نبود و تو هيچكدام از آنها را نميشناختي به خانه دعوت كرده بود و تو با دستهاي خودت به تك تك آنها چايي ريخته بودي، امروز در چهرهي آنها كه اين همه برايت آشنا شدهاند، چهرهي ميلادت را به تماشا بنشيني.
ديدن ميلادت در چهرهي همكلاسيهايش چه عذاب آور است بيبي دايزا!
چه عذاب آور است تصور آن صندلي خالي كه روزي ميلاد تو روي آن نشسته بود و به هر معلم كه صدا ميزد:"ميلاد گلچشمه" حضورش را با بلند كردن دستاش كه به رنگ و بوي گچهاي تحريري آغشته بود، ثابت ميكرد.
بيبي دايزا! ميلاد تو امروز طفلي نيست كه از مدرسه برميگردد. ميلاد تو امروز كودكي نيست كه به خاطر امتحان فردا تا نيمههاي شب چراغ يكي از اتاقهاي خانهات را روشن نگه ميدارد. ميلاد تو امروز فرشتهاي است كه روزهي آخرش را پاي سفرهي خدا به همراه فرشتههاي هم سن و سال خودش افطار كرد.
پينوشت:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
"حافظ"
_ _ _ _ _
براي خواهر ناديده ام كه وقتي همه خواب بودند، گيلاس حضورش را سر كشيد
بعضي آدمها، بعضي وقتها، بعضي حرفها و خيلي بعضي هاي ديگر، صفحهاي در ضمير ناخودآگاهت باز ميكنند. شايد صفحهاي همرنگ خاطره؛ كه دوباره باز هم به صورت ناخودآگاه هر از گاهي مرور ميشوند. آن صفحه ها را كه مرور ميكني، گاهي وقتها پيش ميآيد كه با خودت فكر كني ميتوانستي صفحهي روشنتري براي استنساخ آنگونه موارد باشي كه نبودي. امروز با پيشينهي خودم فاصله گرفته ام انگار، مني كه كمتر به خودم اجازه داده بودم، دلتنگيهايم را براي نوشتههاي كسي، - به اين وضوح- ابراز كنم. نميدانم چه افسوني در حرفهايت دميده بودي كه فراموش نميشوند هيچ وقت. نه تنها فراموش نميشوند، بلكه صحنههايي را كه قطعه به قطعه روزي از مقابل چشمهايت عبورشان داده بودي، پلكهايم را ميكوبند و اگر اجازه هم ندهم باز وارد ميشوند.
آن عصرانهي نيويوركي با تمام اپيزودهايش و آن خانم پرگو، هنوز هم انگار همين طور دارد حرف ميزند.
و آن بچه ها كه از خانههايشان گم شده بودند، دور آن مرد كه با نُت آمده بود، هنوز هم انگار دارند "باباكرم" ميرقصند.
آن خواب گيلاسي حتما يادت هست، آن بچه ها كه روزي با ديدنت گونههايشان قرمز ميشد، كه حالا قدشان بلند شده است (لاغر هم شده اند تازه) و نه تنها گونههايشان قرمز نميشود، بلكه با افتادنت خنده است كه به سراغشان ميآيد، و سيگارهايشان كه انگار قرار است همين طور دود شود.
آن آدم نازنين كه نبايد فراموشت شده باشد، دكتر ساعي را ميگويم. هنوز هم به كساني كه سرما ميخورند، اجازه ميدهد كلاسش را ترك كنند.
و آن بچه هاي روستاي "دويدوخ" كه هنوز هم با وانت به دبستانشان رفت و آمد ميكنند.
حتي از وقتي كه گفتي "نانوا هم جوش شيرين ميزند" دلم بيشتر براي فرهاد ميسوزد، كه علاوه بر خسرو، بايد اين همه رقيب داشته باشد.
ميداني مايا، همه چيز سر جاي خودش است، به جز زخمهاي "كنديس" كه وقتي به رويشان مرهم نهادي، خوب شدند و ديگر سر باز نكردند.
كاش ميشد كه بيايي و گوشهايم را از حرفهاي آن خانم پرگو خلاص كني.
و آن بچه ها كه حتما تا حالا پدر و مادرهايشان كلي نگران شده اند. تو كه ميداني به كجا گم شده اند، ميآمدي و دستها و گوشهايشان را در دست پدر و مادرهايشان ميگذاشتي.
و آن پسرهاي لاغر اندام ِ قد بلند، كه بايد بيايي و سيگارهايشان را خاموش كني.
و دكتر ساعي كه بايد به خاطر اينكه هنوز هم به شاگردانش كه سرما خورده اند، اجازه ميدهد، تشكر كني.
خوب ميداني كه اگر بودي ميتوانستي براي بچههاي روستاي دويدوخ يك ميني بوس بخري، كه ديگر مجبور نباشند گرما و سرما را اين همه احساس كنند.
و به فرهاد بگويي كه شيرين ِنانواها با شيرين ِاو، به ارتفاع كوه بيستون فرق دارد.
آن آدم مستعار را ميشناسي لابد. A.R.G را ميگويم. روزي بهم گفته بود كه گفتهاي هر روز هم كه به روز شوم حوصله ات از خواندن نوشتههايم سر نميرود. ميدانم كه ديگر واژههايم پير شده اند و طاقت فرسا؛ اما اين آرزو به دلم افتاده كه اين دلنوشته را كه به يادت نوشتم ميخواندي.
ميدانم آنقدر به قلهي رفتن چشم دوختهاي كه به مسير پشت سر، اگر چشم هم بدوزي چيزي جز "ارتفاع ِ پست" برايت معنا نخواهد داشت. اما خوب به قول خودت:
"دل است ديگر" ...
تنگ ميشود گاهي.....
ميدانم كه هنوز هم آسمان، براي پريدنمان جا كم دارد. قفس، براي اسارتمان جا كم دارد. زمين، كه گورهايش را هيچ وقت گم نميكند، براي دويدنمان جا كم دارد. اما ميبيني كه در اين صفحهي مجازي ميشود همهي اين چيزها را ناديده گرفت. قساوت آسمان را ناديده گرفت، و حقارت نردبان را ناديده گرفت.
_ _ _ _ _
بايدها:
- بايد حد اقل سالي يك مرتبه به زيارت والدينم ميرفتم كه دلخور نشوند.
- بايد حد اقل ماهي يك مرتبه به گلدانهايم آب ميدادم كه خشك نشوند.
- بايد حد اقل روزي يك مرتبه سر نمازم به ياد خدا ميافتادم كه عادتم از مفهوم عبادت خالي نباشد.
- بايد اوقات فراغتم را طوري برنامه ريزي ميكردم كه وقتي به قفسهي كتابهاي نخواندهام نگاه ميكنم، از آنها خجالت نكشم.
نبايدها:
- نبايد با دوست دوران كودكيام كه در جمعه بازار انگور ميفروخت و مرتب داد ميزد "هر كي نخره كافره"، قهر ميكردم.
- نبايد تارهاي دار قاليچهي خواهرم را وقتي باهاش دعوا كرده بودم، با قيچي ميبريدم.
- نبايد تنهي درختان را به بهانهي نقاشي كردن قلب تيرخورده، زخمي ميكردم.
- نبايد به حسرت ديروز و احتمال فردا، بها ميدادم.
پينوشت:
گزل قيز! ممنونم از اينكه به اين بازي وبلاگي دعوتام كرديد.
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
رفتم به ياد حافظ كه جامي طرب كنم
يادم نبود عهد شبابم گذشته بود
هرگز به آبِرويم پياله خجل نشد
آب از سر سبوي شرابم گذشته بود
رفتم به كنج مسجد كه عفوي طلب كنم
از اعتبار بخشش، حسابم گذشته بود
اي آنكه بيترحم به زاري نمودنم
از پيش روي حال خرابم گذشته بود
ترسام به دل گرفتي چرا بيبهانهاي؟
از خاطر فريبت سرابم گذشته بود
گويي بهانهام آن سرشتي كه قاصدش
از كوي دل به ذهن مجابم گذشته بود
_ _ _ _ _
از آبهاي پشت سد پرسيدم: صدا چگونه توليد ميشود؟ به اتفاق هم گفتند: آبها بعد از آنكه از اسارت سنگ رها شوند، از شدت خوشحالي فرياد ميزنند و صدا توليد ميشود.
از درختي كه شاخههايش را هميشه براي نشستن پرندهها باز نگه ميدارد، پرسيدم و جواب داد: هر وقت پرندهها از شاخههايم پرواز ميكنند، اعتراض من را بالهاي آنها به صدا تبديل ميكند.
از لوكوموتيو بزرگي هم كه سالهاست از جايش تكان نميخورد، پرسيدم و جواب داد: به دنبال حل اين معما نباش. از فرط توليد صدا بود كه به اين روز افتادم.
و بالاخره از طبل بزرگي كه پردهاش پاره شده بود، پرسيدم و جواب نداد. شايد هم جواب داد و من نشنيدم.
پينوشت:
افسوس كه توالي روزهاي سپيدم به ايام هفته هم قد نداد.
_ _ _ _ _
مادربزرگم گفته بود: براي تشكيل شهر بايد خيلي خانه دور هم جمع شوند.
در امتداد سالهاي طولاني، بنّاهاي زحمتكش كه من به تعداد آجرهاي خانهمان دوستشان داشتم، دستم را گرفتند و با بناي هر خانه قدم به قدم تا شهر همراهيم كردند.
اما شهري كه رسيديم تا شهر رؤياهاي من هنوز فاصله داشت.
باغبانهاي شهر رؤياهاي من ارزش طراوت سيب را با ترازو نميسنجيدند.
بنّاهاي شهر رؤياهاي من برابر هيچ اجرتي حاضر نميشدند بين رفت و آمدها را ديوار بسازند.
و آدمهاي شهر رؤياهاي من كساني نبودند كه وقت نداشته باشند ستارهها را تماشا كنند.
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
من ماندم و يك چشمه
كه هنوز حرارت دستهايت را
بين قطرههاي معلق در هوا
قسمت ميكند
من ماندم و يك خورشيد
كه همچنان سخاوتمندانه
بر روي خيال خامام ميتابد
من ماندم و يك پرده
كه تا صبح منتظر است
بين يك نگاه و يك منظره را خالي كند
من ماندم و يك كوچه
كه در ماجراي عبور
سراغ قدمهايت را از من ميگيرد
من ماندم و چند جمله
بر روي كاغذي مضطرب
كه از ترس مچاله شدن
دست به دامن قلم ميشود
من ماندم و چند ...
كه گنجايش هر يك
به قدر ناگفتههايم
نامتناهيست
_ _ _ _ _
براي آمدنت
تمام دستهايم را نذر دعا كردم
تمام اشكهايم را باريدم
و قلبم...
كه ديگر رمقهاي آخرش را
در بستري از خون
پهلو به پهلو ميشود
هيچ ميداني اين روزها
قطرههاي پاك باران هم
در مسيرشان به رودخانه
به بن بستِ ابهام ميرسند
و از حرارت تب تبْخير ميشوند
هيچ ميداني ستارههاي نابالغ
هر شب به وسعت يك كهكشان
پير ميشوند
كاش ميآمدي
تا وخامت لحظهها را به سامان برساني
پلكهاي وامانده بر افقِ انتظار را
بر هم بگذاري
و دست خاليِ درد را
در دست مرهم بگذاري
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
هیچ وقت طرح خلوت را
فراتر از خیمه ای قالب نگرفته ام
که همیشه در تهدید طوفان حوادث است
با این همه
تلاطمی که در چشمهایت موج می زند
برای کشف جزیره ای بکر امیدوارم می کند
از لایه های متوالی اقیانوس چشمانت
که انقلاب پلکهایت زیر رو رویشان می کند
مرجان های متفاوتی استخراج می کنم
که تنها در بازارهایی قابلیت عرضه خواهند داشت
که سوادگرانشان سالها در اعماق نگاهت غواصی کرده باشند
سهم طوفانهای سهمگین را به لقایشان بخشیدم
وقتی انسجام ماهیکانی را دیدم
که ثبات اشراق چشمهایت
بر پولکهای رنگیشان درخشید
پی نوشت:
اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید، پس به حل معماها روی نیاورید.
بلکه به پیرامون خود بنگرید. خواهید دید که او با کودکان شما در حال بازی است. و به آسمان گسترده نظر فرا دارید. می بینید که او در میان ابرها راه می رود و دستانش را در آذرخش دراز می کند و با باران به زمین فرود می آید. نیک اندیشه کنید، آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها لبخند می زند، سپس برمی خیزد و دستهایش را در درختان تکان می دهد.
"جبران خلیل جبران"